مجله راز موفقیت تفریح و سرگرمی ادبیات و داستان نگاه آخر
تبلیغات در ایران پزشکان و مراکز درمانی ایران .
 
نگاه آخر

پیرمرد صندلی سیاه رنگ اتاق را کنار پنچره گذاشته بود و از شیشه ی گرد و غبار گرفته ی آسایشگاه بیرون را تماشا میکرد. روی صورتش لبخند یخ بسته ای نقش بسته بود و سرش را به گوشه ی دیوار تکیه داده بود.
روبه روی آسایشگاه پارک بزرگی بود. مردم عصرها زیر سایه ی درختان یا روی نیمکت های آن می نشستند.
نیم ساعت پیش هم که از کنار در اتاق رد می شدم پیرمرد را باز در همین حالت دیده بودم که بیرون را نگاه میکرد، تنها به یک نقطه! نگاهش به سمت دختر و پسری بود که سر دختر روی شانه های پسر قرار داشت. لب های پسر باز و بسته می شد و با حالتی مظلومانه سنگ فرش های پارک را می نگاه می کرد.
پارک شلوغ بود. جلوی در وردوی آن دو مرد باهم یقه به یقه شده بودند و مردم دور آنها حلقه زده بودند. چند نفر سعی داشتند آنها را از هم جدا کنند.
پیرمرد توجه ی به شلوغی پارک نداشت تنها همان نیمکت روبه روی پنچره را تماشا میکرد و دختر و پسر نشسته روی آن را، بدونه آنکه یک پلک هم بزند آن دو نفر را می پایید. انگار می ترسید چیزی را از دست بدهد!
شنیده بودم تاجر موفقی بود و تنها یک دختر داشت که سه سال پیش وقتی تصمیم گرفت برای زندگی به آلمان برود پیرمرد را به آسایشگاه سپرد. از شش ماه پش که سکته ی مغزی کرده بود سمت چپ بدنش نیمه فلج بود و به سختی توان راه رفتن داشت. هفته ی گذشته برای تولد نود سالگیش جشن مختصری در آسایشگاه گرفته بودند.
کنجکاو بودم بدانم در ذهن پیرمرد چه می گذرد، وقتی با این سماجت ادا و اصول پسر و دختر را دنبال می کند!
در همین افکار بودم که پرستاری وارد اتاق شد. وقت داروهای پیرمرد بود. پرستار به سمت پیرمرد رفت و با او صحبت کرد، ولی جوابی نشنید!! وقتی دستان پیرمرد را در دست گرفت متوجه شد...
فردای آن روز پزشکی قانونی زمان ایست قلبی را ساعت هفت و نیم گزارش کرد. /منبع: سه نسل به نقل از برترین ها

تفریح، سرگرمی، اطلاعات عمومی
http://fun.ibep.ir