مجله راز موفقیت تفریح و سرگرمی ادبیات و داستان دسته گل پیرمرد
تبلیغات در ایران پزشکان و مراکز درمانی ایران .
 
دسته گل پیرمرد

پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله‏های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد./منبع: دست نوشته های اینترنتی

تفریح، سرگرمی، اطلاعات عمومی
http://fun.ibep.ir